یک چیزهایی وقتی گم می شوند انگار گوشه هایی از طراوت نگاه را با خود می برند...
امروزها که چشمانم را باز می کنم، آستانه نگاهم را می بینم که کم کم خالی می شود. بغض می کنم و به دنبال ریسمانی می گردم که چنگ بزنم برای جدا شدن از این تهی بودن ها، و کم کم می فهمم که نمی یابمش...
مشکل اینجاست! همین جا! درون خودم و نه تماماً بیرون...
می خواهم جذابیت خدا را لمس کنم تا از رکود عادت کردن به او و خودم خارج شوم...
رمضان فرصت است، ناب و آرام، برای همه داشته ها و نداشته ها.
مبارک باشد!
بله دیگه! نامه ای به ما داده نشد برای پیگیری قضایی مسئله. جواب اعتراض من هم این بود که بعلت نامعلوم بودن هویت دزده! پرونده بسته میشه!! البته من همیشه فکر می کردم پیدا کردن مجرما وظیفه پلیس و دادگاهه، اما انگاری این مال تو فیلماس!
جدا از اینا برگه ای برای پیگیری موبایل به ما ندادن، گفتن باید کارتنش باشه، سرتونو درد نیارم! کارتن موبایل من تا از شهرستان رسید تهران پرونده بسته شده بود و به گفته جناب آقای منشی قاضی! باید برای به جریان انداختن پرونده دوباره می رفتیم دادگاه! برای همین از خیرش گذشتمو همون طبقه پایین، مثل ستاره، نامه هارو گرفتم، البته با تقبل هزینه مجدد.وقتی هم به قاضی اعتراض کردم که چرا دوباره باید این مبلغو پرداخت کنم، من که پرونده دارم؟ گفت: می خوای من پولشو بدم؟!!! و اینجا دیگه از اون سه نقطه هاس ...!
پ.ن.1 به قاضی گفتم همه قوانینتون به ضرر شاکیه.
پ.ن.2 ماجرای دزدی همچنان در خوابگاه ما ادامه داره و نه مسئولین کاری می کنن نه آقایان پلیسو اینا
راهرو طبقه 5 شلوغ بود، آدمای جورواجور، یکی شاکی، یکی متهم. شانس بد ما هم اون روز شعبه 2 دادرسی! یه پرونده بزرگ! داشت با 11 تا شاکی، 2 سال پیگیری، دستگیری متهم و بالاخره و مهم تر از همه، به نتیجه نرسیدن دادرسی!! خانم مسنی که کنار ما نشسته بود اشاره کرد به مرد لاغر و مظلومی! که دستبند به دست داشت، گفت همین 40 کیلویی که می بینین، سر این همه تاجر و کارخونه دار گردن کلفت کلاه گذاشته! اونم نه یکی دو میلیون، چندصد میلیونی!! راستم میگفت، هرکی اونجا بود، از وجناتش پیدا بود که یه کاره ای هست! من و اکرم با دیدن اونا کار خودمون یادمون رفت! گم شدن چندتا موبایلو یه سری مدارک در برابر 300 میلیون کلاهبرداری!
قاضی دیر اومد. بعد 1 ساعت منشی منو صدا زد و گفت: خانم امروز یه پرونده داریم که کارش زیاده، میشه شما برین فردا بیاین؟ گفتم: نه! من که دیگه نمیتونم مرخصی بگیرم، دوستم هم دانشگاه داره، اگه ممکنه همین امروز کار ما رو راه بندازین. قرار شد مثل مریضای بی نوبت که بین مریض ویزیت میشن، بین شاکیای قدر اون پرونده بریم اتاق قاضی!
من و اکرم داشتیم از خستگی و گشنگی هلاک میشدیم که بالاخره ساعت 1 نوبتمون شد! یکی یکی رفتیم تو و جریانو گفتیم، چندتا هم سؤال پرسید، بعدشم پای تک تک جمله ها رو امضا کردیم! بعد 2 ساعت معطلی، منشی چندتا نامه برای گرفتن المثنای مدارک بهمون داد. ما منتظر نامه پیگیری قضایی بودیم که منشی گفت بسلامت! گفتم پس نامه قضایی چی؟ گفت قاضی دستور چنین نامه ای نداده! گفتم ما از صبح معطل شدیم که این نامه رو بگیریم. بالاخره بعد پیگیری های بسیار از قاضی معلوم شد که چنین نامه ای به ما نمیدن!!
پ.ن. "داد"سرا ؟؟!!!!
مأمور که رسید، سه نفری رفتیم پایین. خانم سرپرست هم با حالت تمسخرآمیزی عقب تر ایستاد به تماشا. گزارشی نوشت و گفت بریم کلانتری محل. همه خسته بودیم، با اعصابی خورد! کلانتری دور نبود، مردی که لباس شخصی پوشیده بود و ما جناب سروان خطابش کردیم، گزارش را که دید گفت موردای دیگه هم گزارش شده اما تا نامه قضایی نباشه نمیشه پیگیری کرد، مرد خوبی بود، یه سری توضیح درباره مسدود کردن کارت های عابربانک بهمون داد که نمی دونستیم. بعد هم گفت امروز که دیگه وقت تموم شده، فردا برین دادسرا نامه بگیرین که ما پیگیری کنیم. برگشتیم خوابگاه. همه کلافه بودن، یکی از دوستام یه گوشی موقت برامون آورد که با خوانوادها راحت تماس بگیریم. پدر مادرا نگران بودن. اما کاری نمیشد کرد، راه دور بود و خودشون کلی گرفتاریای دیگهه داشتن. قول دادیم که مواظبیم و از این به بعد حواسمون جمع!
غروب داشتم می رفتم بیرون، یکی از سرپرستا صدام زد، نمی خواستم باهاشون حرف بزنم، گفتم عجله دارم. گفت یه دقیقه بیشتر وقتتو نمی گیرم، ما کلی فکر کردیم، به این نتیجه رسیدیم که دزد از تو اتاق خودتونه! دیگه داشتم از این مسخره بازیا دیوونه می شدم، تند نگاش کردمو گفتم: ممکنه!
حالا خانم سرپرست بچه های اتاق کناری رو از خواب بیدار کرده. هر کی یه حرفی میزنه:
- با چشمایی که به زور باز نگهشون داشته: چی شده؟!
- وای من می ترسم!
- دزد اومده؟ چی برده؟ از کجا؟ کی؟ ....
- نکنه اومده گذاشته تو وسایل ما؟! ( این دیگه نوبره!)
- یعنی چی؟ اومدین ما رو نصفه شب بیدار کردین که چی بشه؟
- بابا بخوابین! من فردا باید برم سر کار!!!
- به من میگین دزد؟؟ (وای!!! آدم قاطی میکرد از دستشون)
خانم سرپرست مجبورشون کرد خودشون وسایلشونو بزارن وسطو بگردن! بعدشم نتیجه گرفت که بره به اون یکی سرپرست هم خبر بده. خلاصه تو سوئیت همه چی قاطی شده بود. یه عده میومدن شرح واقعه می پرسیدن، یه چندتایی شاکی بودن، یه عده ای هم نگران خوابشون بودن!
یه ساعت بعد سرپرست دوم از راه رسید، برای اونم توضیح دادیم چی شده، گفت همه جا رو از بالا تا پایین میگردیم، تا وقتی هم پیدا نشده ول کن ماجرا نیستیم. من گفتم بهتر نیست به پلیس اطلاع بدیم؟ برگشت گفت اولاً پلیس اجازه ورود نداره، ثانیاً اونا کاری نمیکنن، خودمون بهتر پیگیری می کنیم.
خلاصه 2 تامون با یکی از سرپرستا شروع کردیم به گشتن وسایل بچه ها. یکیمون هم دم در که اگه کسی رفت بیرون وسایلش تفتیش بشه! با اینکه می دونستیم این راهش نیست اما چاره ای نبود. هر اتاق کلی وسیله، آدمایی که حق داشتن به گشتن وسایلشون اعتراض کنن و یه عده که خودشونم همکاری می کردن.
نزدیک 9:30 خانم مالک ساختمون اومد خوابگاه، اکرم پایین بود. دیدم یکی اومد صدام کرد که بیا اکرم عصبانی شده. می دونستم این بچه زود تند میشه، با عجله رفتم ببینم چه خبره. دیدم سرپرستا با یه عده از بچه ها جمع شدن، اکرم هم داره داد میزنه: یعنی چی که شما مسئول نیستین؟ من همه زندگیم گم شده بعد این خانم مالک اینطوری برخورد میکنه؟... یکی از بچه ها بهم گفت خانم مالک به اکرم گفته ما مسئول وسایل شما نیستیم، اینو تو قراردادتون هم نوشتیم و ... سعی کردم اکرمو آروم کنم، به خانم سرپرست گفتم: یعنی که چی مسئول نیستین؟ من اینجا زندگی میکنم، شما باید حافظ جان و مال من و بقیه باشین نه اینکه اینطور برخورد کنین. خانم سرپرست هم گفت: ما هر کاری تونستیم کردیم. گفتم: پس به پلیس زنگ بزنین که اونا پیگیری کنن،به هرحال سرقت شده.گفت: پلیس اجازه ورود نداره. گفتم: من اینجا به شما اجاره میدم، پس محل زندگی منه، حق دارم از پلیس بخوام بیاد اتاقمو ببینه. خانم سرپرست گفت: اینجا ملک شخصیه، اجازه نمیدیم پلیس بیاد تو. اکرم باز آتیشی شد، کم کم دادوبیدادش تبدیل شد به گریه، خیلی عصبی شده بود، گفتم: حالا که شما اقدام نمی کنین پس ما خودمون با پلیس تماس میگیریم...
مطمئن میشم که کسی وسایلمونو برداشته. می خوام اکرمو بیدار کنم اما با خودم میگم بهتره اول به ثریا بگم، باز اون رفتارش تو شرایط غیر عادی بهتره. کنار تختش می شینمو آروم صداش میکنم. اما انگار امشب خوابش خیلی سنگین شده. پس مجبورم اکرمو بیدار کنم. اکرم، اکرم جان، اکرم... بالاخره بیدار میشه. چشاش هنوز خوابه. میگم گوشیتو گذاشتی اونور بالشت؟ ضمن اینکه دنبال گوشیش می گرده میگه نه. درحالیکه به کنار تختش اشاره می کنم، میگم کیفتو گذاشته بودی اینجا؟ اینبار هراسون میشه، میگه آره. با نگرانی به هم نگاه می کنیم. میگم کیفو موبایل من و موبایل ستاره هم نیست. بهش میگم پاشو بریم تو حال ببینیم چیکار باید کرد. درو که باز میکنم ستاره هم از سروصدای ما بیدار میشه. از تو جاش نیم خیز میشه و میگه چی شده؟ میگم وسایلمون نیست، فک کنم یه اتفاقی افتاده. برمیگردم سمت تخت ثریا، صداش میکنم، بیدار میشه، جریانو بهش میگم. حالا هر چهارتایی مون وایسادیم تو اتاقو گیج شدیم. ثریا شماره سرپرستیو میگیره، کسی جواب نمیده. موبایل خانم سرپرستو میگیره اما اونم برنمیداره. میگم بریم پایین. منو ثریا میریم پایین. در اتاق سرپرستیو میزنیم، خانم سرپرست با چشمای خواب آلود درو باز میکنه. ثریا میگه اتاقمون دزد اومده. جا میخوره. باهامون میاد بالا تو اتاق. هر کی یه نظری میده. همه هنوز شکه ایم. خانم سرپرست میگه باید همه جا رو بگردیم، از اتاق بغلی هم شروع می کنیم...
چشمامو باز می کنم، هنوز هوا تاریکه. دستمو می برم کنار بالشم، می خوام ببینم ساعت چنده. اما گوشیو پیدا نمی کنم. آروم به پهلوی دیگه می چرخم، شاید گذاشتمش این طرف بالش، اما اونجا هم نیست.حالا دیگه نشستم و تو تاریکی دنبال گوشی تو تختم می گردم اما خبری نیست. پایین تختو نگاه می کنم، شاید افتاده باشه، اما از این بالا چیزی پیدا نیست. می خوام بی خیال بشمو دوباره بخوابم ولی می ترسم صبح خواب بمونم. آروم از پله های آهنی تخت میام پایین. اکرم خوابه. می شینم رو زمین و کنار تختو دنبال گوشیم می گردم اما چیزی پیدا نمی کنم. با خودم میگم حتماً گذاشتمش اونوره بالشو افتاده کنار دیوار یا پشت تخت، پس دیگه نمیشه کاری کرد. می دونم اکرم هم مثل من گوشیشو میذاره کنار بالشش. می خوام از رو گوشی اکرم ساعتو ببینم اما گوشی اکرم هم سر جاش نیست. دیگه دارم کلافه میشم. حتماً اونوره بالششه. میام سمت تخت ستاره که گوشی اونو ببینم اما!!! بله! این یکی هم نیست! دیگه کم کم دارم شک می کنم اتفاقی افتاده. وسط اتاق با حالت منگ وایسادم. یه لحظه چشمم میره کنار تخت، جایی که همیشه کیفمو می ذارم، کیفم سرجاش نیست! اتاقو دنبال کیف می گردم اما مطمئنم همون جا گذاشتمش. یاد کیف اکرم میافتم که میذاره کنار تختش. برمیگردم طرف تختش که کیفشو ببینم. اما...
پ.ن.1 دارم اینجا می نویسم که بعضی چیزا یادم نره.
پ.ن2 این قسمتا! همون گرفتاریه جدیدس!
زن بی صدا صندلی را جلو آورد و کنار تخت مرد گذاشت.
نشست و با چشمان درشتش زل زد به صورت مرد که حالا فقط یک لایه پوست بود روی استخوان.
دست مرد را آرام در دستانش گرفت، سرد بود.
پلک های مرد لرزید، چشمانش را به سختی باز کرد و مات ماند به صورت زن.
زن به تلخی خندید و ردیف دندان های سفید صورتش را زیباتر کرد.
چشمان مرد نمناک شده بود. گوشه لبها به لبخند شیرینی بالا رفت.
زن نیم خیز شد، لبها را روی گونه استخوانی مرد گذاشت و آرام بوسید.
گونه های لطیفش را به گرمی به صورت مرد چسباند و در گوشش زمزمه کرد:
مدامم مست می دارد، بغض کرده بود، نسیم جعد گیسویت،
آرام با سرانگشتانش موها را نوازش کرد، خرابم می کند،
یک آن نفسش گرفت، خرابم می کند هردم فریب چشم جادویت...
مرد تمام تلاشش را کرد دستش را بالا بیاورد و دور کمر زن حلقه کند.
اما ضعف مانع شد و دست بالا نیامده فرو افتاد.
زن دست افتاده را بلند کرد و روی پشتش گذاشت و مرد توانست با انگشتان نحیفش
تنها چند لحظه، با فشاری آرام، زن را نوازش کند.
لبهای زن به نرمی از روی گونه ها سر خورد، لبها را دوباره و دوباره بوسید،
گردن، شانه ها، بازوها، ... حالا تمام تن استخوانی غرق بوسه شده بود.
بدن مرتعش شد، نفس ها به شماره افتاد.
زن دستش را روی سینه مرد گذاشت و آهسته فشار داد و بعد با انگشتان ظریفش
تمام پوست چروکیده تن را لمس کرد تا مرد آرام گرفت...
برخاست. همه احساس را می توانست در چشمان بسته مرد بخواند.
لبخند لبهایش را بوسید. نگاهش چرخید روی صفحه مانیتور که حالا ضربان قلب را
فقط یک خط صاف نشان می داد. خم شد، در گوش مرد زمزمه کرد:
پس از چندین شکیبایی، شبی، یارب توان دیدن
که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت...
در یک وسعت ام، کوچک و سرشار.
نگاه چشمان ام با عظمت شده، آسمان را در تمام خود می گنجاند.
اینجا با شکوه است و لبریز از بی نهایت ها.
پونه ها بوی وحی را به میراث برده اند و نسیم شمیم نوایش را.
هنگامی که به آغوش مهرت بازگردم،
تمامی این غروب آفتاب و طلوع ماه را
در تمامی روح نسیمایی ام توانی لمس کرد...